بی کرانه زندگی

در بی کرانه زندگی دو چیز افسونم می کند ...



آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای


به نام خدا

برام می نویسه
دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی


من هم همین کار رو می کنم



نوشته شده در چهارشنبه 6 بهمن ماه سال 1389ساعت 10:21 AM توسط انسان در جست و جوی معنا| 0 نظر|

 

به نام خدا 

 

داریم حرف می زنیم ...

چت ...

از دوستش که توی مجله همدلانه و از دوستش که روی ویلچره... 

میگه این خانومه مریضه باهاش حرف نزن. خیالم راحت شد. آخه خیلی فکرمو مشغول کرده بود. بهم میگفت ما نمی دونستیم تو هم وجود داری. 

برام می نویسه زندگی رو باید به یه عاشقانه ی آروم تبدیل کرد. سخته اما باید. 

دلم براش تنگ میشه . 

پریشب با سمانه و فائقه و ثمین زد به سرمون. رفتیم روح احضار کنیم. کارهامون خنده دار شده. ثمین که باور نمی کرد. وقتی بشقاب کوچولومون تکون خورد فائقه چشماش چهار تا شده بود. سمانه انگار قبلا روح احضار کرده بود. من که حسابی ترسیده بودم. سرم درد گرفت. من که هیچ سوالی نداشتم. داشتم فکر می کردم این نیروی فکرمونه که باعث حرکتش میشه. ثمین تاریخ تولد سجاد رو پرسید. می خواست ببینه سنشون به هم می خوره یا نه. فائقه پرسید کدوم کشور میره.  

چت مون تموم شد 

بای بای

نوشته شده در سه شنبه 5 بهمن ماه سال 1389ساعت 11:54 AM توسط انسان در جست و جوی معنا| 0 نظر|


به نام خدا

من هم که گیج .... الکی هم می نویسم من انرژی دارم. بعد می بینم ندارم. بعد می نویسم من خوش بختم . بعد می بینم وقتی تنها بودم خوشبخت تر بودم. دو ساله دارم اذیت می شم و این روزها تموم نمیشن


نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن ماه سال 1389ساعت 8:41 PM توسط انسان در جست و جوی معنا| 0 نظر|

 

به نام خدا 

امروز روز خوبی بود. به خوبی همه روزهایی که توی این دو سال داشتم!!!! 

میگه بهت توجه دارم. بهم زنگ می زنه. منت می ذاره که هزینه موبایلم زیاد شده.

صبح زنگ زد. چند دقیقه کوتاه حرف زدیم. یه منت کوچولو که زیاد حرف نزنیم و یه خداحافظی بزرگ. خب طبیعیه. خیلی وقته می دونم نباید ازش چیزی بخواهم. ولی عملیش نمی کنم. فکر می کردم باید ازش کم بخوام اما الان احساس می کنم نباید هیچی بخوام. هر وقت دوست داشت زنگ بزنه . هر وقت دوست داشت بیاد. هر وقت دوست داشت بیاد خونه مون. هر وقت خواست خونه بگیریم ... فکر کنم فقط همین طوری راحتم ... 

سخته.

خیلی بهم سخت میگیره.

فکر کنم خدا دوستمون نداره. ما بد بودیم. 

نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن ماه سال 1389ساعت 8:05 PM توسط انسان در جست و جوی معنا| 0 نظر|

Design By : Goddess