<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>بی کرانه زندگی</title>
		<link>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com</link>
		<description>در بی کرانه زندگی دو چیز افسونم می کند ...</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>چه قدر بزرگ شدم</title>
					<link>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1390/01/23/post-116/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به نام خدا&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه شب دیگه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی سایتم. یه آگهی دکترای تحقیقی برای داشنگاه لندن برام فرستاده بودن. من که نمی خوام برم دکترا، از ایجا هم بیرون برو نیستم، به جز یه شرط بقیه ی شرایط رو هم داشتم، اما&amp;nbsp;آگهیش یه جوریم کرد. شرط سنی زیر 25 سال داشت. یادم اومد چقدر سنم زیاد شده.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمیدونم خوبه یا بده. هنوز هم به من میگه بچه.&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 12 Apr 2011 21:35:44 GMT</pubDate>
          <comments>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=116</comments>
          <author>انسان در جست و جوی معنا</author>
          <guid>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1390/01/23/post-116/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>من</title>
					<link>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/12/27/post-115/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به نام خدا&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از اول امسال تا حالا هر روزش برام از روز قبل سخت تر بود. این چند روزه پدرم در اومد. ولی سرعت کارهام خیلی بالا بود. فکر کنم در همه شرایط اون چیزی که آدم رو جلو می بره امیده. من این چند روز امید داشتم که قبلا نداشتم.&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 18 Mar 2011 01:01:12 GMT</pubDate>
          <comments>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=115</comments>
          <author>انسان در جست و جوی معنا</author>
          <guid>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/12/27/post-115/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>مهمانسرا</title>
					<link>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/12/26/post-114/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به نام خدا&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من اومدم مهمانسرا. جای آرومیه. می تونم تا آخر سیزده همینجا بمونم. ولی خب حیف که خونه مهمون دارم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دارم گزارش پایان نامه مو می نویسم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگه تموم بشه جایزه میرم خونه اعظم زرین شهر&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 17 Mar 2011 18:02:56 GMT</pubDate>
          <comments>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=114</comments>
          <author>انسان در جست و جوی معنا</author>
          <guid>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/12/26/post-114/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>سر ظهر و بدون ناهار</title>
					<link>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/12/23/post-113/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به نام خدا&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;الان ساعت حدود یک و نیمه. از صبح دانشکده ام. دیشب خیلی خسته شدم. یه ذره برای خودم نوشتم ولی پاک شد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خسته ام. دیشب خوابم نمی برد. مثل همیشه. زیادی وزنم کم شده. ناهار هم که ندارم. دارم فکر می کنم برم &amp;quot;ساندویچ&amp;quot; بخرم اما قبلش باید ببینم جایی &amp;quot;اشتها&amp;quot; هم می فروشند یا نه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 14 Mar 2011 13:22:59 GMT</pubDate>
          <comments>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=113</comments>
          <author>انسان در جست و جوی معنا</author>
          <guid>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/12/23/post-113/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>یارب نظر تو بر نگردد</title>
					<link>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/12/22/post-112/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به نام خدا&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از دیشب تا حالا این اشک ها دارن میان و من نمی تونم جلوی خودمو بگیرم. دیشب الکی برای خودم قیلم گذاشتم گفتم می بینم حواسم پرت میشه. possession رو دیدم. نصفه . ولش کردم. رفتم سر خوردم زیر پتو. قبلا اشکها فقط&amp;nbsp;شبها می اومدن، الان روزها هم&amp;nbsp;میان. فکرها باز به سرم حمله کرده بودن. از اون شبهایی بود که فکر می کردم به صبح نمی رسم. مغزم دیگه جواب نمی داد. احساس می کنم مدت طولانی وقت می خوام تا دوباره خودم رو بسازم البته اگه این شرایط تموم بشه. الان زنگ زذم به سمانه. اشکهام تا روی مقنعه ام ریختن. زیر مقنعه ام مرطوب شده. می گفت گریه نکن همه فکر می کنن داری با پسر حرف می زنی و&amp;nbsp;دلت تنگ شده. می خندم . همراه با گریه. شبیه دیوونه ها شدم. دیوونه که شاخ و دم نداره. مثل من یه صورت به هم ریخته و پریشون داره. فقط این عید رو تموم کنم دیگه بر نمی گردم خونه. عمو زنگ زده بود. میگه ما با خونواده شون صحبت می کنیم که فکر نکنن این اتفاقات معنیش این بوده که خونواده ات برات ارزشی قایل نبودن. به خودم میگم پس معنیش چیه؟ واقعا براشون مهم نبودم. دلم سمانه رو می خواست که بهم بگه عزیزم چرا دستهات می لرزه . بگه آروم باش من نمی تونم ناراحتی تو رو ببینم. بعد من احساس کنم که برای یه نفر مهمم. مقنعه ام دیگه واقعا خیس شده دستمال بر میدارم اشکهامو بگیرم اما از زیر دستهام در میرن. از اون خونه بدم میاد. همه فقط به فکر خودشون بودن. برای کسی اهمیت نداشتم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یاد حرفهای دکتر مجد می افتم که می گفت بعضی وقتها با خودت فکر می کنی که چرا نظر همه مردم برگشت. بعد اون موقع باید به خودت بگی که:&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;quot;یارب نظر تو بر نگردد&amp;quot;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 13 Mar 2011 11:50:22 GMT</pubDate>
          <comments>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=112</comments>
          <author>انسان در جست و جوی معنا</author>
          <guid>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/12/22/post-112/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>زندگی</title>
					<link>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/12/21/post-111/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به نام خدا&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نزدیک عیده . من هنوز دفاع نکردم ولی اشکال نداره. بعد از عید دفاع می کنم. الان توی لابی نشستم . خوابگاه تقریبا خالی شده. خیلی ساکته . راحتم. آرزو آن شده داره برام گل می فرسته. فکر کنم مثل همیشه سر در گمه. االاهه بهم زنگ زد مثل همیشه یه کمی گریه کرد. همه منتظریم این سال نکبت تموم بشه.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اومده بودم سرچ کنم حوصله ام نکشید.&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 12 Mar 2011 21:04:16 GMT</pubDate>
          <comments>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=111</comments>
          <author>انسان در جست و جوی معنا</author>
          <guid>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/12/21/post-111/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>نو سابجکت</title>
					<link>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/12/05/post-110/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به نام خدا&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;یکی از بچه ها لپ تاپشو سپرده به من. مجبورم توی سایت بشینم تا بیاد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مجبورم یه دو خط هم بنویسم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فاطمه فردا با یاسی میان. همیشه خیلی منتظرش بودم. اما الان که میاد خیلی مریضم. یک ماهی میشه. دکتر میگفت بدنت تحریک شده. کلی پول دارو دادم. خیلی نگران تموم شدن پولهام هستم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;میخوام کارت بانکشو بهش پس بدم. نمی خوام دیگه حتی یه ریال هم ازش قرض بگیرم. همیشه فکر می کردم یه روزی به خودش&amp;nbsp;میگه مسئولیت&amp;nbsp;من با&amp;nbsp;اون بوده و&amp;nbsp;دیگه نمیگه این پولها قرضه و&amp;nbsp;&amp;nbsp;من از این همه فشار مالی خلاص میشم. اما انگار دنیا وارونه شده. سرپرستی تو با هیچ کس نیست. اگه با پول پدرت درس خوندی حتما باید بعدا کار کنی و بهش پس بدی. اگه با کسی زندگی کردی هر چی برات خرج می کنه قرضه و یه روزی باید براش کار انجام بدی و یا پولش رو پس بدی. حداقل در مورد من این طوری بوده.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دانشجوهای این ترمم هم خیلی خوب و مهربونن. خیلی دوستشون&amp;nbsp; دارم. تنها امیدم به همینه که کارم رو دوست دارم. کلاسم پنج شنبه هاست. با سرویس دانشجوها میرم سر کلاسهام ولی دیگه مثل سال اول تدریسم خجالت نمی کشم. خیلی مسلط ترم بچه ها ازم حساب می برن.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از 8 صبح تا 6 بعد از ظهر واستادم پای تخته و دارم&amp;nbsp;صحبت می کنم و گلو درد و پا درد و کمر درد&amp;nbsp;می شم. امسال کمتر از سالهای قبل. حداقل خوشحالم که کارم رو دوست دارم&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 24 Feb 2011 23:35:47 GMT</pubDate>
          <comments>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=110</comments>
          <author>انسان در جست و جوی معنا</author>
          <guid>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/12/05/post-110/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>بهمن ماه</title>
					<link>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/11/06/post-109/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به نام خدا&lt;/p&gt;&lt;p&gt;برام می نویسه &lt;br /&gt;دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم
بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر
کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان
کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه
جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من هم همین کار رو می کنم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 26 Jan 2011 10:21:53 GMT</pubDate>
          <comments>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=109</comments>
          <author>انسان در جست و جوی معنا</author>
          <guid>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/11/06/post-109/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>دوستهاش</title>
					<link>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/11/05/post-108/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به نام خدا&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;داریم حرف می زنیم&amp;nbsp;...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چت&amp;nbsp;...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از دوستش که توی مجله همدلانه و از دوستش که روی ویلچره...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;میگه این خانومه مریضه باهاش حرف نزن. خیالم راحت شد. آخه خیلی فکرمو مشغول کرده بود. بهم میگفت ما نمی دونستیم تو هم وجود داری.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;برام می نویسه زندگی رو باید به یه عاشقانه ی آروم تبدیل کرد. سخته اما باید.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم براش تنگ میشه&amp;nbsp;.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پریشب با سمانه و فائقه و ثمین زد به سرمون. رفتیم روح احضار کنیم. کارهامون خنده دار شده. ثمین که باور نمی کرد. وقتی بشقاب کوچولومون تکون خورد فائقه چشماش چهار تا شده بود. سمانه انگار قبلا روح احضار کرده بود. من که حسابی ترسیده بودم. سرم درد گرفت. من که هیچ سوالی نداشتم. داشتم فکر می کردم این نیروی فکرمونه که باعث حرکتش میشه.&amp;nbsp;ثمین تاریخ تولد سجاد رو پرسید. می خواست ببینه سنشون به هم می خوره یا نه. فائقه پرسید کدوم کشور میره.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چت مون تموم شد&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بای بای&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 25 Jan 2011 11:54:45 GMT</pubDate>
          <comments>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=108</comments>
          <author>انسان در جست و جوی معنا</author>
          <guid>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/11/05/post-108/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>هیچی ۲</title>
					<link>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/11/03/post-107/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به نام خدا&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من هم که گیج .... الکی هم می نویسم من انرژی دارم. بعد می بینم ندارم. بعد می نویسم من خوش بختم . بعد می بینم وقتی تنها بودم خوشبخت تر بودم. دو ساله دارم اذیت می شم و این روزها تموم نمیشن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 23 Jan 2011 20:41:29 GMT</pubDate>
          <comments>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/Comments.bs?PostID=107</comments>
          <author>انسان در جست و جوی معنا</author>
          <guid>http://bikaraneyezendegi.blogsky.com/1389/11/03/post-107/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

